تبليغاتX
دیوونه.....

دیوونه.....

دیوونم....!!!؟

salammmmm

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد .

 سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد .

کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد .

 کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد .

کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:14  توسط nana  | 

واییییی

تو میتونی قلب عاشقشو با یکی دو حرف ساده بشکونی و یه عمر معذرت خواهی کنی

تو میتونی احساس پاکشو نادیده بگیری و از کنارش با بی اعتنایی رد بشی

تو میتونی قلب سردشو که میخواد با دستای پر حرارت تو گرم بشه پس بزنی

تو می تونی تنهاش بذاری وقتی دلش میخواد کنار دل تنگیاش بمونی

تو میتونی لبخند گرمتو بهش هدیه بدی ولی سردی نگاهت کاخ آرزوهاشو ویرون میکنه

تو میتونی چشمای بارونیشو آفتابی کنی ولی بلور اشکاشو خیلی دوست داری!!!آخه میدونی چرا؟!

چون تو دیگه اونو دوست نداری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:23  توسط nana  | 

سلاممممممممممممم

ميدونيد چرا وقتي ميخوايم بريم تو رويا !!!وقتي ميخوايم گريه کنيم !!!وقتي ميخوايم فکر کنيم !!!وقتي ميخوايم تصور کنيم !!!وقتي ميخوايم لبهاي عشقمون رو ببوسيم ؟!!! چشمامون رو ميبنديم ؟!!!!!!!

به اين دليل که قشنگترين چيزهاي تو دنيا قابل ديدن نيستن!!!!

 

دوستای خوبم٬من شاید یه مدتی نباشم(کارنامه دادن معدلم شده۱۸ فلاً اوضاع خرابه)یه عالمه مواظب خودتون باشید٬فلاً babye

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 13:45  توسط nana  | 

eidddd bid

با اینکه این عیدُ قبول ندارم ولی:

دوستای گلم عیدتون مبارک

در زندگي فهميده ام که ... فهميده ام که آدم ها گاهي اوقات انسان را به شگفتي وا مي دارند. بعضي وقت ها درست همان کسي به تو کمک مي کند تا سرپا بايستي که انتظار داشتي تو را به زمين بزند.

فهميده ام که گرمي، دوستي، محبت و مهرباني پرطرفدارترين کالاهاي جهان هستند.کسي که بتواند آن ها را تامين کند هرگز تنهايي را تجربه نخواهد کرد.

 فهميده ام که نبايد به گذشته نظر کني مگر به نيت عبرت گرفتن.

 فهميده ام که بايد به گونه اي زندگي کنم که اگر کسي سخن نادرستي در مورد من مطرح کرد هيچ کس حرف او را باور نکند.

فهميده ام که زندگي مثل دستمال کاغذي لوله اي است. هر چه به آخرش نزديکتر مي شود سريع تر مي گذرد.

 فهميده ام که خوب بودن خرجي ندارد.

 فهميده ام که بيش تر چيزهايي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند.

 فهميده ام که هر دستاورد بزرگي زماني غير ممکن به نظر مي رسيده است.

فهميده ام که مهرباني از کمال مهمتر است.

 فهميده ام که هر برخوردي هر چند کوتاه، از خود تاثيري به جا مي گذاريم.

فهميده ام که مهم نيست چه اتفاقي براي آدم مي افته. مهم اينه که در موردش چي کار مي کنيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:57  توسط nana  | 

مادر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتي که تو 1 ساله بودي، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو مي شست! به اصطلاح، تر و خشک مي کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي
!
وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي

!
وقتي که 3 ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي

!
وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي

!
وقتي که 5 ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي

!
وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي

!
وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي

!
وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن(بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي

!
وقتي که 9 ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي

!
وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني

!
وقتي که 11 ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي، ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه

!
وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بره

!
وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري

!
وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده

!
وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردي، با قفل کردن درب اتاقت!(نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه

!)
وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني(رانندگي ياد داد).
تو هم، ازش تشکر مي کردي، هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي

!
وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي

!
وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي

!
وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني

!!)
وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره
!!
وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم

!
وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني

!
وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن

!
وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي(که ناشي از خشم بود)فرياد زدي:مــادررر،لطفا

ً!!
وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه
.
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي

!!
وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده

!!"
وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي

!!
وقتي که 50 ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي

!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره. و تمام کارهايي که تو(در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد
.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني
...
و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريقش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داري

!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 22:27  توسط nana  | 

bi liaghattttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttttt

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم.....

       برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 17:8  توسط nana  | 

kosesher(albate ba arze mazerat:D

زمان متوقف نيست... مى‏گذرد، بى‏آن كه تأملى كند كه ما ارزش آن را مى‏بينيم يا نه! ناقوس مرگ را يكباره مى‏زنند و كمتر كسى را خبر مى‏كنند!

 

چرا وقتي کسي مي خواهد يک ماده کشنده تزريق کند از سرنگ استريل استفاده ميکند؟

 

اگر سرعت نور معلوم شده سرعت تاريکي چقدر است

 

اگرانسان از ميمون بوجودآمده است پس چرا هنوز ميمون وجود داردوآنها هنوزآدم نشده اند؟

 

چرا دکمه هاي کنترل تلويزيون را محکم تر فشار مي دهيم درحاليکه مي دانيم باتري آن خالي شده است ؟

 

چرا اگر به کسي بگوييد 400ميليارد ستاره در آسمان وجود دارد او باور ميکند ولي وقتي بگوييد که رنگ ديوار خشک شده حتما آن را چک مي کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:26  توسط nana  | 

 

مدّتهاست که سوالی در گوشه ی ذهنم جا خوش کرده

و امروز میخواهم ان سوال را از تو بپرسم

میدانی عشق یعنی چه؟و اصلا میدانی کلمه عشق از کجا آمده؟

عشق از کلمه ی عشقه گرفته شده و عشقه گیاهی است در هند که اگر بر گیاهی حتی بر درحتی تنومند بپیچد ان را از پای در خواهد اورد!

و امروز من ان درختی هستم که عشق تو پیچکوار گردش پیچیده!و در تمامی وجود او ریشه دوانده و یقین دارم که روزی او را از پای در خواهد آورد!

. امروز وصیّت میکنم که بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند و مرا در کفن سیاهی بپیچند!و تو امّا:

بعد از مرگم به دیدنم بیا تا با دیدن چشمان بازم در یابی که چشم انتظار تو از دنیا رفته ام٬و با دیدن رنگ سیاه کفنم بدانی که هرچه سیاهی و تباهی بوده کشیده ام!

و بعد از مرگم سینه ام را بشکاف و قلبم را بیرون بیاور تا آن خانه ای را که از عشق برایت بنا کرده بودم و گرداگردش حصاری از محبّت کشیده بودم ببینی!

و اگر آن حصار را شکسته یافتی تعجب نکن و بدان که تو به دست خود آن را شکستی!!!

و قلبم را با دستانت لمس کن تا بدانی که حتی بعد از مرگم نیزاز شوق نوازش دستانت می تپد و اگر قلبم را گرم یافتی بدان که از عشق تو گرما میگیرد و دستم را در میان دستانت بگیر تا سردی آن را خوب حس کنی و مپندار که بعد از مرگم ریشه های عشق تو در وجودم خواهد خشکید و پس از آنکه مرا در دل خروارها خاک سیاه مدفون کردی بر سنگ مزارم بنویس:

زیر این سنگ کبود

در دل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از این محبت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:50  توسط nana  | 

دلت چه جوری اومد بگذری خیلی ساده٬تنهاش گذاشتی امّا دل به کسی نداده٬هیچ از خودت میپرسی عاقبتم چی میشه؟نه مرده ام نه زنده٬زنده به گور همیشه........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:52  توسط nana  | 

chi begam valla

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاش رو روی مین جا نمی زاره
همه آزاده آزاد اند همه بی درده بی درداند
تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خوکشی کردند
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند آزادی
لب آ لب از گل و بوسه پر از تکرار آزادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سربه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگ های دنیا شدند مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با هم اند مردم
دیگه سهم هر انسانی تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این دنیا(یا رویا نمی فهمم چی میگه!)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:14  توسط nana  |